ابر های تیره
از جلوی نور ماه کنار می روند ...
و من میبینم که
ماه به من نگاه می کند
همانطور که من به او نگاه میکنم .
آسمان در مشت من است
و تجربه در کولباری که آویزان کرده ام .
روزانه های یک پدر درآستانه تجرد ی که فرزندش را هم نمی بیند و مدام به عتبات عالیات می رود
ابر های تیره
از جلوی نور ماه کنار می روند ...
و من میبینم که
ماه به من نگاه می کند
همانطور که من به او نگاه میکنم .
آسمان در مشت من است
و تجربه در کولباری که آویزان کرده ام .
خب . یه اتفاقی افتاد که از دایره درک من خارج ه ...
فقط حسش می کنم .
سرشارم از شادی ...و سرور
دلتنگ شده ام ،
به من بیاموز
که ریشه عشقت را
از ته بزنم .
تکه شعری از نزار قبانی
در سال شکوفایی ما همه بدبختی هایمان شکوفه داد.
همه عشقی که داشتیم نوآورانه به فاک رفت .
به همین دلیل نامگذاری امسال را خودمان انتخاب کرده ایم و به زودی اعلام می کنیم .
سال قبل که نوآورانه شکوفا شدیم .
امسال چه گهی می شود ... معلوم نیست .
ما در سال جدید قرار است تغییراتی بکنیم و بدهیم .
چه لزومی دارد که این وبلاگ همچنان به روز شود ؟؟؟
کی باید شروع کننده باشه ...
من نیستم .
ای خاطره ات پونز نوک تیز ته کفشم ...
این پست رو اختصاصا برای کسی نوشتم که گفته بودچک ده ملیونی بده تا تو زندگیت دخالت نکنم .
هر چند در کمای دوران جدایی به سر می برم و مغزم کمی تا قسمتی از پیکسل هایش سوخته اما
لازم دیدم برای خودم و به تبع برای هر کس که مایل است ،در همین شرایط روانی همچون یک سونامی
زده ،تعریف هایی از عشق ، رابطه ، دوستی ، زندگی مشترک ، طلاق و ... اینجا بنویسم .
طبیعتا این تعاریف شخصی است .
و در کل به درد کسانی می خورد که به چیزی اعتقاد ندارند، اصول شان را خودشان بنا کرده اند ،
و به سنت به دیده احترام می نگرند .
آدم های متناقضی که نماز می خوانند در عین حال ثانیه به ثانیه غیبت می کنند ، عین بز دروغ
می گویند ، و به ظاهر محرمات و واجبات را عمل می نمایند بهتر است در عوالم بزی خودشان
بمانند .
من به شخصه برای معتقدین احترام قایلم .
البته معتقدینی که به انچه اعتقاد دارند عمل هم میکنند .در کل جماعت معتقد به هر چیزی، یک
مرحله از یادگیری را طی کرده اند . اما در همان مرحله گیر کرده اند . اینان بسی شرافتمندند .
چرا که به انچه یادگرفته اند پای بندند .
حساب این معتقدین با حساب آنهاییکه سه شنبه ها جلسه روضه در خانه شان دارند اما بیشتر از
نان و آب روزانه شان پشت سر دیگران بد گویی می کنند جداست .
من خودم را پیرایش می کنم .
مثل یک قطعه چوب
که خودش را می تراشد .
و در جستجوی قطعه ای چون خویشم .
که او هم خودش را تراشیده باشد .
من می دانم که خودم را دارم متولد می کنم
شده ام قابله خودم .
با دست های خودم
خراش می اندازم بر قطعه ای که نامش " خود " است .
این تولد پر شکوهی است .
وقتی تبر بر ریشه ام خورد .
ماندم .
تمام نشدم .
شدم قطعه بدون ریشه .
دارم تابلو می شوم .
شاید یک اثر هنری
که در طول سده ها ارزشش بیشتر می شود
این خراش ها خراش های حادثه نیست
خود من دارد قطعه را
کنده کاری می کند .
فقط چهره ام مانده
با پا هایم
اول پایم را رها میکنم
چهره ام بماند برای بعد
وقتی تبر به ریشه ام خورد
بی ریشه شدم
اما پا هایم ستون شدند
و به جای ریشه
چسبیدند به زمین
دارم ریشه می دهم
پا هایم دارد ریشه می دهد به زمین
ستون زده ام
ستون شده ام
پیرایشگری می کنم
با دستانی که
تبر به دست دارند
این بار تبر به دست من است
خام حرف های بی حساب و کتاب شدی ...
صبر ... هنوز لازمی ... تا چقدر ؟! نمی دانم .
سال ۸۷
شروع با حادثه ... اتمام با فاجعه !
وقتی میگم حاشیه داریم ... می گی نه !!
شاید شروعی دیگر در کار باشد ... نمی دانم .
امروز دیدن تو غنیمت بزرگی بود ...
ديگر دارم به اين نتيجه مي رسم كه "باران ساز" جادويم كرده است !
باران ساز : واژه اي از كتاب سه قصه اثر هرمان هسه
بمان پسر ... بمان !
هر كه دوستش دارم از دست مي رود .
اين چه حكايتي است!!؟؟
چقدر راحت بودم اگر به چیزی اعتقاد داشتم ...
این آخرین ته مانده های این سال لعنتی چقدر دیر می گذرد .